زرند نیوز / ایشان حتی در آخرین دفعه ای که قصد رفتن به جبهه را داشت به یکی از دوستانش، به نام آقای علیرضایی، که خدا را شکر هنوز زنده هستند گفته است: “من می روم ولی دعا کنید که در این رفتن برگشتی وجود نداشته باشد.”. ۲۹ سال فراق از مهدی برای خانواده بسیار سخت بوده است. این درد برای مادرم بسیار شدیدتر بود. مادر همیشه می گفت: “من اگر بمیرم و من را در قبر هم بگذارید من هنوز چشمانم باز خواهد بود و منتظر بازگشت مهدی خواهم بود”.

شهید مهدی عبدالله زاده، متولد سوم خرداد ۴۳، فوق دیپلم آموزش ابتدایی و بسیجی گردان ۴۱۱ لشکر ۴۱ ثارالله بود که در چهارم دی‌ماه سال ۶۵ در عملیات کربلای چهار در جزیره ام الرصاص به درجه رفیع شهادت نائل شده است و روز شنبه ۱۷ مرداد ماه و پس از ۲۹ سال به میان شهروندان خود بازگردد. مراسم وداع با این شهید عزیز نیز دوشنبه شب ۱۹ مرداد ماه و بعد از نماز مغرب و عشاء در محل سالن اداره آموزش و پرورش و همراه با قرائت زیارت عاشورا انجام خواهد گرفت.

بی شک بسیاری از افرادی که اکنون در جامعه ی زرند زندگی می کنند در آن روز که مردانی با بزرگترین رشادت ها و جسارت ها و با بزرگ منشی و جوانمردی جان خود را بر کف دست گذاشتند و به جبهه های حق علیه باطل رفتند تا اکنون آنان بتوانیم با خیالی آسوده نفس بکشند، وجود نداشتند. اما بی شک شهادت و رشادت چنین مردانی در زمان و مکان نمی گنجد و می طلبد تمامی مردمی که به نوعی به اسلام، به انسانیت و شرف انسانی اعتقاد دارند در بازگشت شهید مهدی عبدالله زاده، سنگ تمام گذاشته و همنوا و همراه با خانواده بزرگ این شهید شوند و با حضور خود در مراسم استقبال از ایشان (روز شنبه ۱۷ مرداد ماه) و نیز مراسم تشییع این بزرگ مردِ زرندی (روز سه شنبه ۲۰ مرداد ماه) ضمن تقدیر و تشکر از رشادت های این شهید عزیز در حفاظت از ایران اسلامی، موجب آرامش هر چه بیشتر خانواده ی این بزرگوار شوند. این هفته، هفته آزمون معرف است. باید دید که چقدر به معرف به ایثار و به معرفت به انسانیت وفادار خواهیم بود. پس همه با هم و انشاالله با شکوه مثال زدنی خواهیم آمد. پس جا دارد ضمن درخواست از تمامی شما عزیزان برای حضور هر چه باشکوه تر در مراسم استقبال و تشییع این عزیز، شما را به مرور گوشه ای از خاطرات این شهید که از زبان خواهر ایشان و در گفتگو با پایگاه خبری صدای زرند بیان شده است دعوت نماییم.

KhaharShahid_Abdollahzadehبسم الله الرحمن الرحیم
شهید مهدی عبدالله زاده، متولد سوم خرداد سال ۴۳ بود و در اواخر دوره راهنمایی ایشان بود که انقلاب شد. مهدی همیشه در راهپیمایی هایی که در زرند بر علیه رژیم شاهنشایی برگزار می شد به صورت فعال شرکت داشت. هم از طریق گروهی که در مدرسه با هم هم پیمان شده بودند و هم از طریق دوستان هم محله ای در این راهپیمایی ها حضور مستمر و فعال داشتند.

مادر می گوید یک روز صبح که مهدی از خانه بیرون رفته بود، تا بعدازظهر حدود ساعت ۲ به خانه برنگشت. سابقه نداشت که مهدی بیش از یکی دو ساعت و بدون اطلاع از خانه بیرون باشد. به همین دلیل مادر و خانواده نگران این موضوع شده بودند. وقتی که مهدی برمی گردد، مادرم از او می پرسد کجا بودی تا این موقع. مهدی در پاسخ به مادر گفته “امروز یک کار بزرگ انجام دادیم و بالاخره توانستیم سینمای شهر که محلی برای انجام بسیاری گناهان شده بود را آتش بزنیم”. مادرم از این موضوع بسیار ناراحت بودند که نکند کسی متوجه این موضوع شود و مهدی را بازداشت کنند؛ اما خوشبختانه این موضوع به خیر گذشت و بدون دردسر به پایان رسید.

شوق مهدی برای حضور در راهپیمایی ها بسیار بالا و مثال زدنی بود. حتی یک بار که برای راهپیمایی با موتور یکی از همسایگان به محل راهپیامی رفته بود، در راه به دلیل تماس پای مهدی با چرخ موتور، پایش به شدت ضربه دیده بود که به دلیل شوقی که ایشان نسبت به حضور در راهپیمایی داشتند اصلاً این موضوع را متوجه نشده بودند و وقتی هم که هنگام پیاده شدن با مشاهده خون متوجه این موضوع می شود؛ حتی با وجود اصرارهای همسایمان برای رفتن به بیمارستان و بررسی محل زخم توسط دکتر، از این موضوع سر باز می زند و می گوید “در حال حاضر حضور من در این راهپیمایی مهم تر است”. و بعد از اتمام راهپیمایی تازه می گوید من درد دارم و باید به بیمارستان بروم که بعد از رفتن به بیمارستان و بخیه و پانسمان کردن پای خود، به خانه باز می گردد.

به نظر من تمامی شهدا با ایمانی که داشتند روحیاتی بسیار متفاوت از دیگر افراد آن زمان داشتند و بی شک مرگ آن ها با شهادت، یک توفیق بزرگ برای این عزیزان بوده است و خداوند می خواسته افرادی با این روحیات و این منش و مردانگی را با بهترین نوع مرگ یعنی شهادت از این عالم به نزد خودش بیاورد. به نظرم مرگ برادرم و تمامی شهدا در راه اسلام و دفاع از کشور عین عدالت خدا بوده است.

مهدی بسیار اهل مسجد و خواندن نماز به صورت جماعت بود. کمتر زمانی بود که نماز خود را به جماعت و حضور در مسجد نخواند، مگر اینکه در جبهه بودند و یا در مسافرت. بسیار به احترام به حق و حقوق مردم مقید بود. در این باره اگر بخواهم خاطره ای را بیان کنم باید بگویم که یک مرتبه آب خانه ما و محله قطع شده بود و ایشان قصد رفتن به مسجد را داشت. مهدی همیشه سعی می کرد در خانه وضو خود را گرفته و سپس به مسجد بروند. مادر تعریف می کند در آن روز رفتم از یکی از همسایگان که دارای فرزندان یتیمی بود یک مقدار آب برای اینکه مهدی وضو بسازد، گرفتم. وقتی که آب را به ایشان دادم او از من پرسید این آب را از کجا آوردی. مگر آب همه همسایگان قطع نشده است؟ مادر در پاسخ به شهید می گوید از خانه فلانی گرفته ام. او نیز که اوضاع و احوال آن خانواده را به خوبی می دانستند با اعتراض به این موضوع که چرا از خانه ای که خودشان چند فرزند یتیم دارند آبی را گرفته ای که شاید بیشتر از من به آن نیاز داشته اند. شهید در آن روز خودش آن آب را به خانه همسایمان برده و آن را به آنان پس داده است. در واقع روحیه معنوی که در وجود وی در آن دوران ۱۴ یا ۱۵ سالگی وجود داشت شاید در کمتر کسی در حال حاضر بتوان سراغ داشت. فردی بود کاملاً مقید به اصول و بدون در نظر گرفتن عقاید معنوی خودش حاضر به انجام هیچ کاری، حتی اگر آن کار برایش بسیار سود داشت، نمی شد.

خاطره ی دیگری که از زبان شهید محمود ایرامنش نقل شده است را خوب است که برایتان تعریف کنم. شهید محمود ایرانمش از همرزمان مهدی بود که تقریباً دوسال بعد از مهدی و در سال ۶۷ به شهادت رسید.

شهید ایرانمنش می گوید: یادم است که زمان عملیات که رزمندگان را از زیر قران رد می کردند، حاج آقایی که مسئول عبور رزمندگان از زیر قران بود بعد از عبور آنان از زیر قران یک قران هم به آن ها هدیه می داد.

آن روز جلد قران تمامی ما قرمز رنگ بود اما جلد قران شهید عبدالله زاده کاملاً تصادفی و اتفاقی سبز رنگ بود. با دیدن این موضوع همه با تعجب از شهید پرسند که چه شده که قران تو سبز است و قران های ما قرمز رنگ؟ مهدی همانجا می گوید احتمالاً امروز روز وداع من است و راه من از شما جداست. به همین دلیل یک قران دیگر هم درخواست می کند و آن ها را در دو طرف سینه خود نصب می کند و می گوید امروز می خواهم به احترام قران تیر به قلبم بخورد.

شهید ایرانمنش در این باره می گوید: ما آن روز حرف مهدی را خیلی جدی نگرفتیم. هر چند می دانستیم که روح شهید عبدالله زاده بسیار بزرگ و ملکوتی است اما این حرف ایشان را چندان جدی نگرفتیم، ولی بعد از عملیات وقتی نحوه شهادت مهدی را فهمیدیم بسیار به روح معنوی شهید عبدالله زاده ایمان آوردیم.

یک خاطره دیگری که خوب است بیان شود خاطره ای است که در حال حاضر در کتابی به نام “شفای پدر” هم به چاپ شده است.

در زمانی که برادرم سال اول تربیت معلمی را می خواندند، پدرم در اثر یک تصادف شدید به گفته پزشکان ضربه مغزی شدند و به مدت یک ماه در بیمارستان بستری بودند. در این مدت که پدرم در کما بود و در بیمارستان بستری شده بود. در طول این یک ماه پرستارِ روز و شب پدر، مهدی بود که تمام وقت در کرمان و در بیمارستان و بالای سر ایشان حضور داشتند.

وضعیت پدر در آن موقع واقعاً بد بود و پزشکان اعلام کرده بودند که مرگ پدر قطعی است و امید چندانی برای بازگشت ایشان وجود ندارد.

برادرم در پاسخ به نظر پزشکان گفته بود که ما امیدم به خدا است و تا زمانی که پدرم نفس می کشد امید خواهیم داشت.

اما به دلیل طولانی شدن زمان بستری پدر در بیمارستان و عدم وجود علائم حیاتی در وی، پزشکان اعلام می کنند که باید عمل شوند. پزشک معالج ایشان گفته بود اگر عمل نشود امیدی به بازگشت وجود ندارد و حتی اگر هم عمل شود نصف بدن ایشان فلج خواهد شد. بنابراین باید رضایت بدهید که عمل را شروع کنیم.

در آن زمان شهید به نمایندگی از دیگر اعضای خانواده رضایت به عمل پدر می دهند و فرم های مربوطه را پر می کند.

ایشان با اینکه تمام این یک ماه را خودشان بالای سر پدر بودند، اما یک روز قبل از عمل از عموی خدا بیامرزم تقاضا می کند که برای یک روز به عنوان همراه در بیمارستان بماند و عمو نیز با کمال میل این درخواست را قبول می کند.

بعد از آن، مهدی به زرند و به خانه می آید. در آن زمان ما خیلی بچه بودیم و چیز چندانی یادم نیست اما مادر که از احوالات آن روز برایمان تعریف کرده است، داستان بسیار جالب بوده است.

مادر می گوید آن روز مهدی بعد از آمدن، شام خورد و به اتاق خودش رفت. ما هم خوابیده بودیم. اما مادرم به دلیل نگرانی که از عمل پدر داشت آن شب را خواب نمی رفت. در نیمه های شب متوجه می شوند که لامپ اتاق مهدی هنوز روشن است. مادر در ابتدا فکر می کند که مهدی از خستگی فراموش کرده است که لامپ اتاقش را خاموش کند. به قصد خاموش کردن لامپ که می رود، متوجه می شود که مهدی در حال نماز خواند است. به هر حال چون در مورد نماز شب خواندن مهدی آگاهی داشت بیخیال ماندن و سوال کردن می شود و از آنجا می رود.

مادر می گوید بعد از نیم یا یک ساعت که دوباره به نزدیک اتاق مهدی بازگشته ام متوجه شدم هنوز لامپ اتاق روشن است و ایشان در سجده در حال گریه کردن است. اینقدر گریه ایشان زیاد بوده که از شدت گریه شانه های شهید در حال تکان خوردن بود و حتی متوجه حضور مادر هم نمی شوند. و مادر برای اینکه مزاحم آن حال مهدی نشود باز از آنجا می رود.

مادر می گوید بعد از آن به حیاط رفته و تا زمان اذان صبح در آنجا نشسته بودم و می خواستم ببینم مهدی تا کی بیدار خواهد ماند که دقیقاً در زمان اذان صبح بود که یک نور سبزی از اتاق مهدی خارج شد.

مادر می گوید من نفهمیدم این نور من خیال کردم و یا واقعی بود و از آن حال معنوی که مهدی داشت حاصل شده بود. به هر حال مادر در آن لحظه بیخیال بیان این اتفاق می شود.

آن شب تا صبح مهدی بیدار بود و زمانی که برای صبحانه خوردن آمده بود چشمانش به خوبی گویای حالش، بود. آن شب آنقدر گریه کرده بود که زیر چشمانش گود افتاده بود و بسیار سیاه شده بود ولی با این حال روحیه بسیار متفاوتی داشت و در چهره اش یک برق خاص دیده می شد.

وقتی که برای رفتن به کرمان در حال آماده شدن بود مادرم می گوید من هم با شما به کرمان می آیم.

مادر هم در حال آماده شدن بود که گویا از کرمان به خانه همسایمان زنگ زده بودند و گفته بودند پدر شفا پیدا کرده است و به هوش آمده. در این لحظه مهدی با خوشحالی می گوید من می دانستم و مطمئن بودم که بابا شفا خواهد یافت.

اما مادر باورش به خوب شدن پدر نبوده و فکر می کرده که شاید منظور عمو این بوده که پدر فوت کرده است و شفای پدر شفای آخرت است و از این موضوع نگران بود.

مادر می گوید وقتی رفتیم به بیمارستان، عمو گفته دقیقاً وقت اذان صبح بوده که تخت پدر تکان خورده و من متوجه به هوش آمده او شده ام و با اعلام این خبر به پرستاران ایشان گفتند که علائم حیاتی دوباره برگشته است. هر چند در آن لحظه هنوز پدر توان حرکت کردن و تکلم نداشت اما دکتر گفته دیگر نیاز به عمل هم وجود ندارد.

وقتی دکتر برای ویزیت پدر می آید، این حرف را به عمو و مادرم می زند که “این یک معجزه و خواست بزرگی از سوی خدا بوده که ایشان بازگشته اند و با دعا و راز و نیاز عمیقی که هر روز و هر شب پسر بزرگ ایشان بالای سر پدرش انجام می داده من می توانم بگویم که مطمیناً جزء پسر بزرگش در این اتفاق کس دیگری در این معجزه نقشی نداشته است”.

پدر بعد از بازگشت از بیمارستان بعد از چند ماه خدا رو شکر هم به حرف می آید و هم راه رفتن ایشان با انجام فیزیوتراپی هایی که برای او تجویز شده بود خوب می شود.

بعد از حدود دو ماه از این ماجرا مهدی به مادرم می گوید من باید به جبهه بروم. اما مادر با وی مخالفت می کند و می گوید تو تاکنون هفت یا هشت بار به جبهه رفته ای و دفعات قبل من اصلاً با رفتن تو مخالفتی نداشتم اما این بار و با توجه به حال پدرت صلاح نیست که تو این کار را انجام بدهی و نیاز است که پیش پدرت باشی.

مهدی می گوید: “دفعات قبل من برای خودم به جبهه می رفتم اما این بار یک نذر دارم و باید ۴۵ روز به جبهه بروم”. با این حرف مادر را راضی می کند و به جبهه می روند و این رفتن آخرین رفتن ایشان می شوند و در عملیات کربلای چهار به شهادت می رسند.

من همیشه این را می گویم که برادرم در آن گریه هایی که آن شب برای شفای پدر کرده است، این معامله را با خدا خود کرد و بدون شک با توجه به روحیه ای که از مهدی می دانستیم، این معامله برای خودش بسیار پر سود و با حلاوت بوده است اما برای خانواده بسیار سنگین و دردناک بود و پدر و مادرم از این حادثه بسیار ناراحت شدند. حتی وقتی پدر فهمیدند که مهدی برای شفای او دست به این کار بزرگ زده است بسیار ناراحت شدند و از نظر روحی بسیار به هم ریخت.

یک خصلت بزرگی که مهدی داشت این بود که همیشه با وضو بود و حتی وقتی از مسجد به خانه باز می گشت دوباره تجدید وضو می کرد و وقتی از ایشان می پرسیدیم شما که تازه مسجد بودید و نماز خواندید چرا دوباره وضو می گیرید؟ می گفت: “انسان که تنها برای نماز نباید وضو بگیرد”. بنابراین با این روحیه و این چنین رفتارهایی که در شهدای دفاع مقدس وجود داشت می توان گفت که شهدای واقعاً انتخاب شده بودند و حتماً باید یک چنین جنگی صورت می گرفت تا این عزیزان به بهترین نوع مرگ که شهادت است به سوی خدای خود بروند.

ایشان حتی در آخرین دفعه ای که قصد رفتن به جبهه را داشت به یکی از دوستانش، به نام آقای علیرضایی، که خدا را شکر هنوز زنده هستند گفته است: “من می روم ولی دعا کنید که در این رفتن برگشتی وجود نداشته باشد”.

باور کنید که این رفتن برای خانواده ی ما بسیار سخت بوده است. داغ همیشه برای یک خانواده مخصوصاً مادر آن خانواده کمرشکن است اما داغی که با فراغ همراه باشد بسیار دردناک تر و غیر قابل تحمل تر است. به هر حال ما که از شهادت ایشان با خبر بودیم اما قطعاً اگر آن زمان پیکر مهدی به خانه برمی گشت پدر و مادر با خیالی راحت تر می توانستند این داغ بزرگ را تحمل کنند. ۲۹ سال فراق از مهدی برای خانواده بسیار سخت بوده است. این درد برای مادرم بسیار شدیدتر بود. مادر همیشه می گفت: “من اگر بمیرم و من را در قبر هم بگذارید من هنوز چشمانم باز خواهد بود و منتظر بازگشت مهدی خواهم بود”.

با روحیه ای که از مهدی سراغ دارم، می دانم که مهدی دوست داشته حتی بی نام و نشان در همان جزیره ام الرصاص مدفون بماند و دوست داشته مانند حضرت فاطمه زهرا (س) اثری از قبرشان وجود نداشته باشد ولی بی شک دعاهای پدر و مادر و اصرارهایی که همیشه پیش خدا داشته اند سبب رضایت برادرم برای بازگشت ایشان شده است تا بتواند با آمدنش پدر و مادرم را از این چشم انتظاری درآورد. وگرنه با توجه به اینکه ایشان در جزیره ام الرصاص به شهادت رسیده اند که این جزیره تماماً با آب پوشیده شده است، ما اصلاً فکر نمی کردیم و انتظار نداشتیم که ایشان روزی به خانه برگردند.

هر چند در حال حاضر تنها یک پلاک و یک کارت شناسایی از ایشان به خانه باز خواهد گشت اما همین موضوع هم بسیار سبب آرامش خانواده خواهد بود و آنان که بی دلیل و از روی ناآگاهی می گویند با آوردن شهدای مفقودالاثر داغ خانواده های آنان تازه می شود باید بدانند که داغ این شهدا چیزی نبوده که کهنه شده باشد که حال با بازگشت ایشان بخواهد تازه شود. اما این را بدانند که با همین چند تکه استخوان و یک پلاک و کارت شناسایی بی شک درد فراق افراد زیادی تسکین پیدا خواهد یافت و بدانند که همین استخوان ها و پلاک ها بی شک کارهای بزرگی در جامعه خواهد کرد و حتی بزرگترین تصمیمات کشور هم تحت تاثیر حضور همین شهدا در جامعه خواهد بود و ترس دشمنان ایران اسلامی هم از دلاوری ها و رشادت های همین شهداست که آنان را مجبور به نشستن به پای میز مذاکره کرده است و ای کاش ما طوری زندگی کنیم که شرمنده شهدا نباشیم و بتوانیم همیشه ادامه دهنده ی راه این بزرگواران باشیم.

در ادامه تصاویری از شهید بزرگوار مهدی عبدالله زاده که توسط خانواده ایشان در اختیار ما قرار داده شده است را می توانید مشاهده نمایید.

صدای زرند – مجید عربپور

 

ShahidAbdollahzadeh_000001ShahidAbdollahzadeh_000003ShahidAbdollahzadeh_000002ShahidAbdollahzadeh_00001ShahidAbdollahzadeh_00003ShahidAbdollahzadeh_00002ShahidAbdollahzadeh_00004ShahidAbdollahzadeh_00005ShahidAbdollahzadeh_00007ShahidAbdollahzadeh_00028ShahidAbdollahzadeh_00008ShahidAbdollahzadeh_00010ShahidAbdollahzadeh_00011ShahidAbdollahzadeh_00012ShahidAbdollahzadeh_00013ShahidAbdollahzadeh_00014ShahidAbdollahzadeh_00019ShahidAbdollahzadeh_00021ShahidAbdollahzadeh_00015ShahidAbdollahzadeh_00016ShahidAbdollahzadeh_00020ShahidAbdollahzadeh_00017ShahidAbdollahzadeh_00018ShahidAbdollahzadeh_00023ShahidAbdollahzadeh_00026ShahidAbdollahzadeh_00025ShahidAbdollahzadeh_00024ShahidAbdollahzadeh_00022ShahidAbdollahzadeh_00027ShahidAbdollahZadeh_100001ShahidAbdollahZadeh_100002ShahidAbdollahZadeh_100003

صدای زرند – مجید عربپور

کلیدواژه ها :

این خبر را به اشتراک بگذارید :