شب ۲۳ ماه مبارک رمضان ، همه آمده بودند ، کوچک و بزرگ ، پیر و جوان . میگفتند کنار شهدا گمنام حال و هوای دیکری دارد و واقعا هم حال و هوای دیگری داشت.ساعت ۲۳:۱۰ مجری سلام کرد به میهمانان و میزبانان گمنام و قرائت قرآن شروع شد.قاری زیبا میخواند و همه گوش فرا داده بودند به قرآن . قرآن تمام شد . می شود شب جمعه و شب زیارتی امام حسین علیه سلام باشد و زیارت عاشورا نچسبد ؟ برنامه بعدی زیارت عاشورا بود که مداح جوان زیبا خواند . دل همه پر میزد که کسی نام شهدا را ببرد تا دلشان آسمانی تر شود راوی جوان آمد و بر منبر نشست و گفت از شهید و از شهادت از دلاوری ها و از شجاعت ها از کرامات و از برکات شهدا همه گوش می دادند . برای نوجوانان جالب بود ، برای جوانان جذاب و برای مسن تر ها و رزمندگان یاد آور خاطراتی که با حرکت سر تائید می کردند حرف های راوی جوان را و شاید برای دل مادران و خواهران شهدا تازه تر شدن داغ دلشان …
خادمان شهدا میدویدند تا زائرین شهدا احساس ناراحتی نکند ، دریغ نمی کردند از هیچ چیز ، یکی میگفت اینان زائرین شهدا هستند و ما نوکران زائرین شهدا هستیم ، نوکری می کنیم شاید همین دو شهید دستمان را فردای قیامت بگیرند.افتخارشان بود نوکری، بدون هیچ چشم داشتی. معلوم بود روز ها و هفته ها برنامه ریزی داشتند برای خادمی ، دلشان خوش بود به همین …
راوی هم روایت گری را تمام کرد مجری گفت از الغوث الغوث معلوم بود که جوشن کبیر در راه است ، قاریان و مداحان جوان شروع کردند ، می خواندند و زیبا می خواندند ، و مردم زیباتر همراهی میکردند با ” الغوث الغوث خلصنا من نار یا رب ” و مداح ادامه میداد ” یا رفیق من لا رفیق له یا حبیب من لا حبیب له … ”
جوشن هم تمام شد ، همه کاملا حس میکردند لحظات ناب استجابت چه سریع میگذرد … روحانی جوان روی منبر نشست و گفت ” سه شب آمدید،چه گرفتید؟اگر نگرفته اید امشب بگیرید ” خیلی ها به جایی خیره شده بودند و فکر می کردند به حرف روحانی جوان و بعضی ها خوشحال بودند مثل اینکه گرفته بودند و بعضی ها گریه میکردند مثل اینکه کاسه شان از این سفره خالی مانده بود …
و زمان به سرعت میگذشت سخنرانی هم تمام شد و ماند قرآن به سر …
امشب امام جمعه میخواند قرآن به سر را ، زیبا میخواند و با سوز ، دل همه همراه با دل امام جمعه جای دیگری بود گاهی میرفت مدینه گاهی کوفه و گاهی کربلا گاهی زندان و گاهی داغ انتظار و گاهی التماس دیدار … چشم ها همه خیس دست ها همه لرزان ، قرآن ها همه به سر ، همه ایستاده و با التماس میگفتند بالحجته بالحجته بالحجته  …
شب های قدری که یک سال منتظرشان بودیم هم تمام شد ، همه داشتند میرفتند همه خوشحال بودند و امید وار ، امیدشان این بود که با دست پر دارند میروند ، و امیدشان خیلی زیاد بود …  مطمئن بودند که شهدا واسطه می شوند که برسند به آن چیزهایی که خواسته بودند .
ما هم دعا کردیم برای این مردم عزیز ، دعا کردیم که سایه رهبرمان روی سرمان بماند ، دعا کردیم برای خادمان شهدا ، دعا کردیم برای مسئولین ، دعا کردیم برای همه جوانان …
به امید اینکه همه دعاها برآورده به خیر شود و سر همه دعا ها ظهور آقا … الهی آمین

bashahidan (44) bashahidan (45) bashahidan (1) bashahidan (2) bashahidan (3) bashahidan (4) bashahidan (5) bashahidan (6) bashahidan (7) bashahidan (8) bashahidan (9) bashahidan (10) bashahidan (11) bashahidan (12) bashahidan (13) bashahidan (14) bashahidan (15) bashahidan (16) bashahidan (17) bashahidan (18) bashahidan (19) bashahidan (20) bashahidan (21) bashahidan (22) bashahidan (23) bashahidan (24) bashahidan (25) bashahidan (26) bashahidan (27) bashahidan (28) bashahidan (29) bashahidan (30) bashahidan (31) bashahidan (32) bashahidan (33) bashahidan (34) bashahidan (35) bashahidan (36) bashahidan (37) bashahidan (38) bashahidan (39) bashahidan (40) bashahidan (41) bashahidan (42) bashahidan (43)

کلیدواژه ها :

این خبر را به اشتراک بگذارید :