picccc

باسمه تعالی

بیوه زنان شوهر دار ، فرزندان یتیم بابا دار !!!

درسال تحصیلی که سپری شد چند جلسه برای اولیاء دانش آموزان برگزارگردید ودراین جلسات اساتید دانشگاهی روانشناسی/مشاوره/وکارشناسان عرصه تعلیم وتربیت برای اولیاء ارائه مطلب نمودن.

درپایان تمامی جلسات میدیدیم مادران دانش اموزان دور سخنران جمع میشدند وبصورت خصوصی وعمومی درد دل میکردند ونکته ای که دربیشتر گفته های مادران شنیده میشد این بود که ما مادریم و زن خانه، خیلی از زندگیمان اختیار نداریم

خانم اول:

شوهرمان گرفتار اعتیاد است وتا زمانیکه سرکارباشد خوب سرگرم کارخود است وهنگامیکه بخانه می اید میخزد پشت پیک نیک وافیون مصرف میکند وشایدکمی هم بخوابد لیکن این روند زندگی ماست .

حال ما زنان ومادران با داشتن اینچنین شوهران چه کنیم وبچهای ما چه میتوانند بکنند. تا زمانیکه بچه اند به هزار ترفند وتشویق و….وادار به درس خواندنشان میکنیم ولی وقتی به مقاطع بالاتر میروند دیگر ما توانایی نداریم ومهمتر اینکه متوجه میشوند با این اوضاع گزینشی که درکشور حاکم هست وبرای رفتن به بعضی دانشگاهها ومراکز اموزشی نظامی انتظامی وبعد اشتغال حتی گذشته از خانواده به عمو خاله دایی باشا بی بی و…..کاردارند بچهامون دلسرد ونرسیده وامیرسند!!

من این مطالب برایم جالب بود ونکته دیگری که توجه ام را بخود جلب نمود این بود که درتمامی این جلسات مادران حاضر میشدند وخبری از امدن پدران نبود مگر تک وتوکی (حدود۵درصد)انهم شاید بدلایلی…….

وهمیشه این بحث مطرح میشد که ای کاش باباها دراین جلسات شرکت میکردند. مادران خود همانندفرزندان در خانواده مسائل ومشکلاتی از سوی بعضی پدران برایشان بوجود میاید وبایستی باباها دراینچنین جلساتی حاضر میشدند وصحبتها وراهکارهای کارشناسان را در زندگی بکارمیبستند ولی افسوس که …….

واین موضوع مرا برآن داشت تحقیقی در این خصوص وصحبتهای که مادران دانش آموزان داشتند انجام دهم لذا اعتماد چند والده دانش آموز بخود جلب کردم وآنان (به نشانه مشتی از خروار) درددلاشون برام گفتند.

مادردو فرزندم یکی پسر۱۶ساله سال سوم دبیرستان نمونه دولتی…………..ودختری که کلاس پنجم است:

شوهرم کارگر معدن ذغالسنگه ویک روز از زندگی ما که درطول روزهای سال تکرارمیشه ویکنواخته اینه شوهرم صبح راهی کارمیشه بچهام میرندمدرسه ومن هم کارمنزل یاخانه مادر و….. ظهر بچها ازمدرسه می ایند ناهارباشه نباشه بالاخره سروتهش هم میاریم. بعد شوهرم یاپدربچهاازکارمی اید یکراست میرود روی تشک کوچکی که گوشه اتاق است مینشیند وبدون اینکه کلمه ای اوبگویدیامابگوییم پیک نیک روشن و………….

ما و بچها درخانه ایم ولی ذره ای احساس نداریم بجز ماسه نفر، نفرچهارمی هم هست که به او میتوان نام پدر یا شوهر نهاد.

وچه بسا روزها بگذرد مطلبی بینمان ردوبدل نشود . نه او میداندماچه میکنیم نه ما میدانیم او چه…

خرج ومخارج خانه مان از یارانه یاکمک مادرم هست که حقوق بازنشستگی پدر مرحوممان رامیگیرد و یااینکه ما بیشتراوقات درخانه بی بی شکم سیرمیکنیم.

نه من کاری بشوهر دارم نه اوکاری به زن دارد وبچهاهم ایضا…تا جائیکه خبردارم حقوقش تمام وکمال صرف مواد وسیگارمیشود تاجایی پی بردم هرشب لحظاتی میرود درب خانه مان واز یک موتورسوار چیزی میگیرد وسپه چکی(پنجاه هزارتومانی)هرشب میدهد….

پسرم تاحالاهرطوریکه بوده کاری کردم درسش را بخوانه ولی امسال اوهم گویاسیگارمیکشد و……

وقتی از پسرم خواستم پسرجان تودانش آموزمدرسه نمونه سال اخر هستی، حیفه .. اودرجوابم میگوید مادرجان گیرم من درسخوان ، اخرش چی یا درگزینشها میافتم یا بعددانشگاه درتحقیقات اشتغال با این پدری که من دارم….

دخترم هم کم کم داره میشه مثل برادر واو هم میگه مادر با این پدری که من دارم چه کسی که سرش بکلاهی بیرزد خواستگارم میشود و………

خانم دوم:

من هم دوتافرزند دختر دارم یکیشون کلاس ششم ابتداییه و دیگری کلاس اول ابتدایی

شوهرم کارگر معدن بود که اخراج شده من درخانه باانجام بعضی ازکارها ونگهداری بچه دیگری مبلغی میگیرم وخرج میکنم.

شوهرم شاغل معدن بود ولی معتادشد . کم کم اعتیادش از تریاک رفت به شیره و بعدش گرت(هروئین) تا اینکه از کاراخراج شد.

روند زندگی من اینه که من ودوتا دخترم در اتاقی گوشه خانه زندگی میکنیم وپدربچها هم در الونکی که دم در حیاته .

ما سرگرم کارخودهستیم وخیلی خبراز او نداریم حتی نمیدانیم کی هست کی نیست.چیزی میخورد یا نه؟!!!

فقط بایدحواسمان جمع باشه از ته مانده اسباب زندگیمان(هرچند بدردخوردهارا قبلا برباد داده)ولی بایدمواظب باشیم همین لحاف وپتو وچادرسر وکتر وقوری را هم نبرد تا بفروشدوخرج عملش کند.

البته او مادری دارد که مستمری بگیر است وهر روز مادرگویا پول تهیه موادش را میدهد!!!!!

خانم سوم

میگوید من یک فرزند دارم که دختراست وکلاس چهارم ابتدایی ما در خانه قدیمی زندگی میکنیم وهمراه مادروپدرشوهرم

ما چهارنفر محل زندگیمان با شوهرم متفاوته اگرچه در یک خانه ایم ولی محدوده زندگی او مجزاست. وقتی از کارمی اید از داخل گاراژ به اتاقی که بالاخانه گاراژ است میرود ودر آن اتاق وسایل ضروری زندگی هست شوهرم خیلی کاری به خانواده وغذا ندارد تمام هم وغم او مصرف موادش هست.

خودش هرموقع گشنه وتشنه شد میخوره وگهگاهی مادرشوهرم از سر دلسوزی مادرانه بشقاب غذایی تا دم راه پله برایش میبرد یا او نمی اید تحویل بگیره یا خوابه بیدارنمیشه یا نیست یا باتعرض ودعواسرمادرمیگه پیرزال چقدربهت بگم مزاحم مشو من غذامیخوام چه!!!!

من کاری به شوهر ندارم ((البته باوضع او)) ودخترم هم مثل بچه یتیم.

بارها خواستم زندگی رها کنم وبروم ولی دوچیز مانعم میشود یکی فرزندم دیگری مادروپدرشوهرم که بمن محتاج هستند.

والبته خانمهای۴/۵/۶ و………………. با زندگیهای کمابیش این شکلی فراوان

برایم این سوال بود که چرا این خانمها که درواقع میشود به انها بیوه زنان شوهردار لقب داد

چرا به مراجع قضایی مراجعه نمیکنن تا بحق خود برسند وباعث نجات خویش وفرزندانشان شوند.

تا اینکه به این جواب رسیدیم این بانوان رفتند ولی در پیچ وخم هزینه ها/معطلی/رفت وامد و…… خسته شدن وحاضرند اینگونه زندگی را ادامه بدهند.

البته خانمهای زیادی(که کم هم نیستند)راه دادگاه را رفته اند وطلاق گرفتندکه آمارطلاق شهرستان وانچکه پیرامون خود میبینیم گواه آن است .

عزیزان هدف من از درج این مقاله سیاه نمایی یادلسردکردن کسی نیست. بلکه بابیان شمه ای از جامعه کنونی که من هم عضوی درآن هستم خواستم متولیان امر را برآن فکر اندازیم که

ای مسئولین بدادمردم برسید!!

ای مراکز فرهنگی وتربیتی بدادخانواده ها برسید!!!!

حال که درد جامعه این است ومشکلات دانش آموزان اینهاست پس نخبگان واردعرصه شده ودرمان را انجام دهند

درپایان انتظار میرود دست بدست هم دهیم به مهر تا مشکلات اینگونه زنان وفرزندان حل وفصل شود

انشالله

تهیه و تنظیم :  ر-الف

کلیدواژه ها :

این خبر را به اشتراک بگذارید :